در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

426

چند وقتی بود که چند تا کاست فیلم پیدا کرده بودم. می دونستم موضوعش چیه اما سراغش نمی رفتم.
یه چند شبی بود وسوسه شدم هند.ی.کم رو بیارم فیلما رو ببینم. بالاخره دیشب رفتم سراغ کمد و جعبه ها رو زیر و رو کردم و  آوردمش بیرون.
اولش که کلی بازی درآورد. درشو باز کردم دیگه بسته نشد! بعد از کلی کلنجار رفتن فمیدم بسکه نرفته بودم سراغش باتریش خوابیده و نمی تونه در رو ببنده.
فیلمای عروسی ام.یر رو گذاشتم و دیدم. چقدر حس بدی بود. یخ کرده بودم. ولی دیدم. وقتی شاد و شنگول داشتم می رقصیدم خواهر ح روبروم نشسته بود و من تو چشمای اون می رقصیدم. یادم میومد به تعریفاش از موهام. اون سبد گل. اون هوای گرم. اون جو شلوغ و وحشتناک سی.اس.ی.
شیشه ی ماشینا رو می شکوندن و ما نتونستیم ماشین عروسو گل کاری کنیم.
تو همچین جوی که حتی بعضی از فامیلامونم نتونستن بیان اونا اومدن. دو تا پسر دست خواهرشونو گرفتن و بدون ماشین با یه دسته گل قشنگ و کت شلوار و کراوات اومدن. تازه کلی عذر خواهی کردن که پدر و مادرمون سفرن و خیلی دوست داشتن بیان و نتونستن!
به نظرم هه چی داشت جور میشد. به نظرم حرفای منشیه همش الکی میومد. اونا اومدن. اونا تو اون شرایط اومدن و این برای من هیچ مفهومی جز اون چیزی که میخواستم نداشت...
هیچ چیز اون شب موندنی نبود... جو سی.اسیش. عروسش. مهموناش. هیچیش...
* شب خوابشو دیدم. البته می دونم نتیجه فیلم دیدنام و رفتن تو جو اون شبه. هر چند خودشون مستقیما تو فیلم نبودن و فیلم از زنونه گرفته شده و فقط خواهره هست.
اما شب خوابشو دیدم. نمی دونم کجا بودیم. خیلی بودیم. حس می کنم جو ناآرومی بود. نمی دونم چه جوری بود. یادمه هممون تو یه ون بودیم و داشتیم می رفتیم. مثل این ونهای توریستی بود. یه جای ناآشنا بودیم. خیابونا و فضا برام ناآشنا بود. داشتیم سر میدون دور میزدیم که دیدم ح تو یه پارک نشسته و داره قل.یون میکشه و نگاش سمت روبرو بود و منتظر بود یکی بیاد. منتظر بودم زنش بیاد سمتش. اما در کمال تعجب دیدم یه آقای تپلی با یه قلی.ون دیگه بدو بدو داشت میرفت سمتش. کاپشن و کلاه و شال داشت و نمی تونستم ببینم کیه. حس میکردم حامد باشه اما تو دور میدون گم شدن و دیگه ندیدمشون. خییییییییلی برام عجیب بود اون لحظه ای که دیدم زنش نبود...

425

خودم احمقما، اما این دیگه تو هزار پیش داره سیر می کنه! مدتها پیش اینترنتی با یکی آشنا شد و طرف بهش گفت که نیاز شدید مالی داره و دویست تومن ازش قرض خواست. اینم بهش داد. یارو گفته بود هر وقت داشت بهش پس میده. خودش می گفت من  این کارو برای رضای خدا کردم و دیگه هم به برگشتش فکر نمی کنم. حالا امروز زنگ  زده که بعد از مدتها یارو ایمیل زده که شماره حساب بده تا پولتو برگردونم. جالبه که این زنگ زده که شماره کارت یه نفرو بهم بده چون نمی خوام اسم خودم مشخص باشه! بهش می گم حالا چی میشه مگه؟! میگه نمی خوام دیگه! خودش گفت کارت امید. پیش خودم گفتم حالا من به امید چه توضیحی بدم؟ اصلا چیز مهمی نیستا ولی دلیلی نداره این کارو بکنم. بهش زنگ زدم میگم شماره کارت خودمو یادداشت کن. میگه نه نمیخوام. می گم آخه اتفاق خاصی نمیفته که اگه می خوای شماره کارت خودمو بهش بده. شماره رو یادداشت کرد گفت فکر می کنم اگه خواستم بهش بدم خبرت میدم!
خدایی تو این دنیای شلم در شوربای مسخره این بازیا چیه نمی فهمم به خدا؟! حالا مثلا طرف اسم آدمو بدونه چی میشه؟ حالا تو زنی و اون مرد. خوب باشه! چی میشه؟!
به خدا اینقدر گرفتاری دارم که اصلا حوصله ندارم به این چیزای مسخره فکر کنم و براشون راه حل پیدا کنم.
چند شب پیش خونمون بود. گفت گوشیم به هم ریخته. خودش اصرار کرد. والا من علاقه ای ندارم بعد از هشت ماه که میاد خونمون بشینم این کارا رو انجام بدم. خودش خواست. ما ریست کردیم و براش برنامه ریختیم. از فرداش که خودش دستکاریش کرد گوشیش به هم ریخت. نمی دونم چش شد! خودش میگه از وقتی خودم دستکاریش کردم خراب شد. اما خوب... اصلا به من چه... این کار یه کار ساده بود که من انجام دادم. تازه کلی هم وقت گذاشتم برای انتقال اطلاعاتش به فلش که اصلا معلوم نبود چیکارشون کرده.
بگذریم اصلا. حوصله ی خودمم ندارم...

424

* چند روزیه مریضم و تب دارم. بازم خداروشکر. روزایی که مریضم دلم برای خودم بیشتر می سوزه و با خودم مهربونتر میشم. نه اینکه کار خاصی بکنم، فقط تو ذهنم برای خودم دلسوزی  می کنم.
* پریشب خواب دیدم خونه ی رئیس بودم. خونه ش خیلی شلوغ و درهم و برهم  بود. بچه شم خیلی اذیت می کرد. همون تو خواب هم به خودم می گفتم این که تازه اسباب کشی کرده! چرا باز خونه ش اینجوری شده! فرداش نزدیکای ظهر بود که زنگ زد و گفت فعلا به بچه ها چیزی نگو من تو هتلم! دیشب بچه م سقفو باز گذاشته  و بارون دیشب همه ی خونه رو خیس کرده. زندگیم یه وضعی شده که نگو! مجبور شدم شب بیام تو هتل!
اولش شنیدم اما چیزی یادم نیومد. یه کم  که گذشت یاد خواب شب قبلم افتادم و خودم خنده م گرفت!

423

* پریشب خیلی داغون بودم. قبل از خواب بعد از مدتها هندزفری گذاشتم تو گوشم و چند تا آهنگ گوش کردم. بعضی وقتا حال آدم یه جوری بده که فقط خودش می دونه و خودش. صبح که بیدار شدم اولش متوجه نشدم ولی وقتی از تختم اومدم پایین دیدم سرگیجه بدی دارم. خیلی بد. تا حالا اینجوری نشده بودم. برای راه رفتن تعادل نداشتم. گفتم شاید یهویی از جام بلند شدم و برای این سرم گیج میره. اما یه کم هم گذشت تغییری نکردم. تازه بدتر هم میشدم. کیک و چایی خوردم و رفتم آماده شم برای سرکار رفتن که دیدم اصلا نمیشه! ترسم از این بود که راه بیفتم و بیام تو خیابون و زمین بخورم. هر لحظه هم بدتر میشدم. جوری که واقعا ایستادن برام سخت شده بود. منتظر موندم بابا بیدار شدن و بهشون گفتم نمی تونم برم سرکار. بعدم اس ام اس دادم به بچه ها و گفتم نمی تونم بیام. وقتی برگشتم تو تختم نمی تونستم بخوابم. کافی بود چشمام یه کم بچرخه، سرم صد برابرش می چرخید. به زور خوابیدم. اما خوابیدما! ده بود که بیدار شدم. ولی دیگه اثری از سرگیجه نبود.
نزدیکای ظهر امید زنگ زد و حالمو پرسید. تا اون لحظه بهش فکر نکرده بودم. امید گفت شاید از فشارته. تازه یاد شب قبلش افتادم...

* دیشب هم خوب نبود. بابا یه حرف جدید پیش کشیدن که باز مثل همیشه همه ی جو خونه به هم ریخت. یعنی اوضاع از اونی که هست بدتر شد. دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. یعنی نمی دونیم باید چیکار کنیم. من و مامان و اح.... امی... و بابا که هیچ کدوم کوتاه نمیان و اصلا به فکر بقیه نیستن که با این حماقتهاشون دارن چه بلایی سر زندگیمون میارن. خسته شدم دیگه از دستشون. این لج و لجبازیهاشون تمومی نداره. روز به روزم بدتر میشه. به خودم می گفتم کاش کسایی که نفرینمون کردن حالمونو می دیدن که حداقل دلشون خوش شه و دست از عداوت بیهوده شون بردارن. کاش یه جای زندگیمون می تونستم نقطه ای رو پیدا کنم که در حق کسی بدی کرده باشیم. که حداقل بگم عقوبت اوناست. می دونم چشم بد و دعای بده که هیچی درست نمیشه. اما چیکارش میشه کرد؟ لعنت به ذات پستشون...

* تصمیم گرفتم برم کلینیک. حداقل برم ببینم میشه کاری کرد یا نه. اینکه بخوام ادامه بدم یا نه تصمیم بعدیه. بیشتر کنجکاوم بدونم این خانوم دکتر اصلا می تونه علت رو تشخیص بده یا نه. شاید یه چیزیه که تا حالا هیچ کدوممون بهش فکر هم نکردیم. یعنی ممکنه چیزی باشه که بشه حلش کرد؟ من که بعید می دونم. یعنی برام یه چیز غیرممکنه. اما میرم ببینم چی میگه...

422

* وقتی هم که دید و تا حدی سر درددلم باز شد کاری پیش اومد و رفت... پشیمون شدم...

اینجا فقط اونه که اون روزا رو به یاد داره... فقط به یاد داره...

من کشیدم... درداشو من کشیدم...

* می دونم تکرار می کنم. می دونم مرور می کنم... می دونم مدام سرم تو گذشته است و این برای هیچکس خوشایند نیست اما دنیای این روزای من هیچ راهی رو به جلو نداره... برای همین مدام بر میگردم به عقب... پریشب با تمام وجود و با اشک نفرین کردم و از حرفمم بر نگشتم. یعنی وقتی حالمم بهتر شد از حرفم بر نگشتم. خدایا اگه میگی از حق الناس نمی گذری و اگه قبول داری حقی دارم ازش نگذر. راضیم هر جوری که می دونی جوابشو بدی. و نشونمم بدی... آره نشونم بده...

* نشد... نمیشه... دیگه نمی دونم چیکار کنم. گفتم شاید بعد از چند ماه سر به راه شده باشه و دیگه تو دستم بی هیچ آزار و اذیتی بشینه اما ننشست...