در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

476

خوب هر چند چیز خاصی مد نظرم نیست که بنویسم اما الان کاری ندارم.نمی دوم چرا هر وقت کاری ندارم احساس گناه می کنم! احساس پوچی! انگار استراحت به من نیومده!

از شرایط و اوضاع کار اصلا راضی نیستم. وضع اینجا درست بشو نیست و هفته پیش وقتی نیمه شوخی نیمه جدی با گفتن من می خوام برم یه تکونی به رئیس دادم که به فکر تغییر و تحول باشه واقعا به اینشم فکر کردم که برم... آره اما نمی دونم اگه نخوام کار کنم باید چیکار کنم؟ بشینم تو خونه و آشپزی کنم! این کارا از من بر نمیاد... راستش مدتهاست دلم مهاجرت می خواد...از اونایی نیستم که بخوام از ایران برم، من آدم خارج رفتن و زندگی کردن نیستم، دلم می خواد حالا که انگار قرار زندگی من بر تنهاییه یه جایی باشم مثل ک.یش. خودم تنها تو یه خونه نقلی و جمع و جور که روزا رو برم سرکار و عصر و شب رو با گشت وگذار و دریا(عشق همیشگیم)بگذرونم. واقعا این تصور خیلی برام رویاییه... کاش میشد... از فضای اونجا خیلی خوشم میاد...

ح پاش تا بالای زانو تو گچه! دیروز که مریم بهم گفت کلی خندیدم! راستش نه چون اونه، کلا از جریان افتادن زمین آدما خنده م می گیره حتی اگه خودم یا عزیزانم باشن. بنده خدا خیلی براش سخته با اون وزنش بخواد این شرایط رو تحمل کنه! خدا شفاش بده اما من که به روی خودم نیاوردم خبر دارم. یعنی لزومی هم نداره. جریان ما یه ماجرای قدیمیه که خیلی وقته روش خاک پاشیده شده و فکرم نمی کنم آتیشی زیر این خاکستر قدیمی باشه... شاید من باهاش خوشبخت میشدم یا شاید مسیر زندگیم عوض میشد اما هیچ وقت نتونستم علی رغم همه ی خوبیهاش بهش حسی داشته باشم. الانم اگه ازش می گم و می نویسم به این خاطره که دیگه کسی برام نمونده که حتی تو ذهنم بتونم بهش امیدوارم باشم. شاید این دلیلِ بهش فکر کردن برای خودشم خوشایند نباشه اما تا اینجای عمرم هیچ غلطی نکردم و خیلی وقتا به سرم میزنه که یه شیطنتی بکنم ببینم جوابش چیه. اما همچین چیزی رو تو خودم نمی بینم.متاسفانه مادر من زن بودن یادم نداده... زن بودن خیلی ظرافت داره و من همیشه ی عمرم و همه ی سالهای جوونیم فکر می کردم باید سگ باشم تا مثل تو فیلما بقیه جذب وقار و متانتم بشن! یعنی فکرم نمی کردما، اتومات اینجوری رفتار می کردم واین شد که رسیدم به اینجا... که کسانی رو که خودم دوست داشتم و به خلوت خیالم راه داده بودم در حد یه تصور ابلهانه باقی موندن... اشتباهات زندگیم کم نیستن. اما باز خوبیش اینه که در نتیجه ی اونها فقط به خودم ضربه زدم نه دیگری... یعنی تنها نکته ی مثبتش همینه!

ح نمیدونم به چه علت که واقعا هر چی هم فکر کردم نتونستم به نتیجه ای برسم از همه چی گذشته. سراغ دیگری هم نرفته. همین باعث شده مامان من به جای اینکه بعد این همه سال به حال من فکر کنه با اشک برگرده بگه دل شکستن خیلی بده! خوب شکستم که شکستم! اگه دختری تو این دنیایی که هیچ حقی براش قائل نیست جواب یه خواستگاری ناقص و بدون دنباله رو نه بده، دل شکسته؟ اگه اینطوریه که به درک!




475

چقدر موضوع هست که آدمو یاد گذشته ها بندازه... امروز صبح همش این جمله ها تو ذهنم مرور میشد...

خانم سینی که خسته شده بود و همه ی اراده و توانشو جمع کرد و به استادش گفت:  بعد از این دیگه اگر کاری داشتید برای خودتون انجام میدم...و روی "خودتون"تاکید کرد و استادش، کسی که بعدها ادعا کرد از هیچی خبر نداره بدون معطلی گفت: یعنی برای من آره اما برای ح.س.ی.ن نه؟! 

هعی... همین حرف کلی معنا داشت اما اونا جوری رفتار کردن که نه فقط روی این حرفشون که روی همه ی حرفاشون و حرکاتشون و روی همه ی حرفها و حرکات بقیه ادما هم چشم پوشیدم... 

استااااد! تو که ادعا کردی از هیچی خبر نداری چی شد که تا من این حرفو زدم صاف رفتی سر اصل مطلب و فهمیدی منظورمو... اصلا تو که خودت به زبون آوردی چرا بعدها گفتی من از هیچی خبر نداشتم!