در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

210

امروز می خوام یه چیزایی رو با خودم مرور کنم که یادم نره.
دفعه قبل من خودمو خیلی کوچیک کردم. کوچیک کردم که بشم در حد اون نامرد. خودمو پایین آوردم که در حد اون بشم و اشتباه کردم، چون نه خودم بودم و نه اون چیزی که می خواستم برای اون بسازم. چون دیگه از یه حدی نتونستم برم پایین تر. از یه حدی نتونستم پست تر بشم.
اما اینبار من خودمم. از اولم خودم بودم. حتی بعدشم که دلم رفت خودم بودم. حتی الانم که برگشتم خودمم. شاید همین خودم بودنا باعث شد تویی که سرت به تنت می ارزید منو ببینی. ببینی و بشناسی و ...
حتی اگه بیشترم اسیر می شدم بازم اینبار خودم بودم. می خواستم که خودم باشم. حتی برای تویی که کوچیک نیستی هم نمی خوام کوچیک بشم. همینه که الان برمیگردی سمتم. همینه که اگر من هم عقب بکشم تو میای جلو... دنبال نتیجه ش نیستم فقط چون می دونم کارم درسته انجامش می دم.

209

می خوام یه کم با خودم و آقای میم حرف بزنم. یه چیزایی هست که هر دومون باید بدونیم. شاید اون این چیزا رو نشنوه اما من که خودم می تونم بشنوم و گوش کنم که!
ببین آقا شما تکلیف زندگیتو باید روشن کنی. اصلا ببین می خوای تو زندگی من باشی یا نه. اگر می خوای باشی کجاش می خوای باشی؟ یه رهگذر؟ یه مثلا دوست اجتماعی یا کاری؟ ببین من هیچ کدوم از اینا رو لازم ندارم. اینو واقعا می گم. تا الان دوست نداشتم بعد از اینم کارم راه میفته. رهگذرم که باید بره. اگر به دعا کردن باشه که من آدم بی وجدان و بی انصافی نیستم و به خاطر محبتات در حقم همیشه دعاگوت هستم پس اینم نمی تونم قبول کنم که فقط در این حد تو زندگیم حضور داشته باشی و گهگاهی بگی التماس دعا!
من از اول چون فقط به چشم استادی بهت نگاه کردم زندگیمو برات گفتم. گفتم که قبلا عاشق بودم و الان بریدم. گفتم که سرد شدم. همه چیزو گفتم. پس حتی اگه ظاهرم سرد نشون بده فهمیدی که منم آدمم و حس دارم و یه زمانی عاشق بودم. پس علی رغم همه ی خوبیهات انصاف نیست ذهن منو درگیر کنی. انصاف نیست به خدا!
می دونی آخه من از مردایی که بلاتکلیفن خوشم نمیاد. من از مردایی که نمی تونن برای زندگیشون تصمیم بگیرن و فقط ژست مردونه می گیرن خوشم نمیاد. من قبلا این بلا سرم اومده. همون دفعه ای که برات گفتم. همون نامردی که به شهادت همه و با حرفا و کاراش نشون می داد دوستم داره اما مرد نبود. مرد نبود و نمی تونست یه تصمیم درست برای زندگیش بگیره. یه آدم بلاتکلیف بود که کلا واژه هایی مثل بلاتکلیفی و بی ثباتی و نامردی با حضور اون برام معنا شد. کسی که نمی تونست بین خوب و بد یکی رو انتخاب کنه. کسی که بدی رو می دید اما به خاطر زرق و برقش نمی تونست ازش بگذره. آخرم نگذشت و به شهادت برادرش کسی رو انتخاب کرد که از اولم زجرش داده بود... بحثم اون نیست...
بحثم اون مردک نیست که الان دیگه حیات و مماتشم برام بی اهمیته...
الان روی حرفم شمایید آقای میم محترم. درسته صبورم. درسته تحملم زیاده و تازه وقتی هم کم میارم کمتر نشون میدم. اما من دیگه نمی خوام گذشته رو تکرار کنم. تو خوبی تو رو با اون آدم پست قیاس نمی کنم. چون تو مردی. خدا رو قبول داری. از اولم باهام صادق بودی اما شاید مشکل منم که دیگه حتی رقیق و خفیف شده ی گذشته رو هم نمیتونم تحمل کنم.
خواهش می کنم ازت با خودت و من و زندگیت و زنت رو راست باش. وقتی دیر وقت شب به من زنگ می زنی یعنی زنت هیچ! یعنی هیچ هیچ...
آقای میم محترم وقتی می خوای اس بدی یا زنگ بزنی یه کمم فکر کن بعدش چه اثری رو من می ذاره... من برای اینکه به اینجا برسم بهای سنگینی دادم. خیلی خیلی سنگین... برای همین طاقتم دیگه مثل قبل نیست. زود خسته می شم. اینه که برای یه نامردی مثل اون شیش سال صبر کردم و برای مردی مثل تو یکسال هم نمی تونم صبر کنم...

208

نمی دونم چرا بعد از اس و تماس اونروزش و حرفایی که زد اینقدر به هم ریختم! واقعا پریشونم. نمی دونم چرا بقیه فکر نمی کنن که منم آدمم و می تونم تحت تاثیر احساساتم قرار بگیرم و اذیت شم!
به خدا ذهنم درگیره. هر لحظه بهش فکر می کنم و دعاش می کنم و از خدا می خوام مشکلش اونجوری که به صلاحه حل بشه. اما همش به خودم می گم چرا باید به من بگه؟! چرا من باید در جریان باشم؟! من اینجا... اون یه شهر دیگه... یعنی هیچکسو نداره که این چیزا رو بهش بگه؟! بعد از اون جریانات گذشته هر چی از هر کی میبینم شک می کنم. به درست بودنش. به خوب بودنش. به اینکه اصلا هدفش چیه؟!
کاش پارسال این وقتا بود. اصلا یه حس دیگه دارم و اونم اینکه حس می کنم دیگه دوستش ندارم. یعنی حتی بین زمین و آسمون هم نیستم. چون نه زمینی هست که روش وایساده باشم و نه آسمونی که بخوام بهش برسم. بین این دو تا هیچ وایسادم. یه جایی که هیچ جا نیست. شاید اگه شرایطش اینی که هست نبود اینقدر بلاتکلیف نبودم. می تونستم بهش دل ببندم، می تونستم بیشتر باهاش در ارتباط باشم، می تونستم به خیلی چیزای دیگه فکر کنم... اما الان تا یه ذره بخوام پیش برم شرایط اون یادم میاد...
بعد همه ی اینا باعث میشه اینقدر گیج و منگ شم که حتی ندونم چی می خوام و واقعا هم دیگه هیچی نخوام. مدتهاست دیگه هیچی در این موردا نمی خوام...