در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

235

خیلی با خودم کلنجار رفتم. احتمالا امروز دست به چیزی نمی زنم. چون تحملشو ندارم از دو دقیقه بعدش همه چی در جهت تخریبش شروع شه...
دیروز یهویی یادم افتاد که چند ماه پیش خواب دیدم م.یری بچه دار شده! تا حدودی فضاش یادم هست. اولم فکر کردم خوابمو نوشتم ولی فعلا که پیداش نکردم. تو خواب خیلی ذوق داشت و خودش و زنش حسابی شیفته بچه بودن. جالب بود! چون نه بهشون فکر می کردم و نه با این همه فکر این مساله برام اهمیت داشت!
بعدشم گفتم جالبی هم نداره. حالا گیرم همچین خوابی دیدم و تعبیر شده. اصلا برای کجای زندگی من به درد می خوره. مثل هزاران هزار خوابی که قبلا دیدم...

234

م.یری الان اینجا بود. اومده بود برای بلیطش. گفت نی نی دار شدم و برای همین الان اینجام. نمی دونم چرا اینقدر ذوق کردم. نی نی ش دختره.
اما الان گریه م گرفته...

233

هنوز سایت رو تمدید نکرده. این یعنی اینکه هنوز مشکلش حل نشده و پولی به دستش نرسیده...
اونم سایتی که اینقدر براش مهم بود...
ولی دیگه حتی برای منم مهم نیست...

232

می خوام ساز زدنو بذارم کنار. می خوام کار این هنرجوم که تموم شد دیگه تدریس نکنم. در نتیجه این دوتا ناخودآگاه ارتباطم هم با آقای میم قطع میشه. البته این دو تا تصمیم رو نمی گیرم که به سومی برسم، اونا برام در اولویتن اما در نتیجه ی اونا سومی هم به دست میاد.
چون همیشه مشغولیتهای بالا بعدازظهرامو پر می کرد الان صددرصد جای خالیشو حس خواهم کرد. باید یه فکری هم به حال این بکنم. یه کار جدید بهم پیشنهاد شده که البته گفتم نمی خوامش اما اگه شرایطش جوری باشه که بتونم تو خونه انجامش بدم روش فکر می کنم. کار هنری خستگی روزمو تلطیف می کرد ولی مدتهاست شده سوهان روحم. پس نبودنش بهتر از بودنشه. فکر می کنم انجام این تصمیم خیلی جسارت می خواد! اونم بعد از هفت و نیم سال!!!!!!!!!!
یه وقتایی یه چیزی از اولش معلومه. اینکه مثلا فلان کار خسته کننده ست. خوب آدم تکلیفش با این معلومه اما وقتی چیزی نشون میده که آرامش بخشه و وقتی پیش میری می بینی نیست بیشتر از اون اولی اذیتت میکنه...

231

زنگ زدم شراره ولی فعلا نشد وقت بگیرم. گفت خبرت میدم.
یه تصمیمهایی گرفتم که می خوام با یه نفر در میونشون بذارم. دیشب به من.صی گفتم و همش می گفت اشتباه می کنی. ولی اگر اشتباه هم بکنم برام مهم نیست. چون نهایتش همه همینو می گن بهم. اگه کسی میگه کارم اشتباهه باید راه حل بهم بده نه اینکه فقط بگه اشتباهه. من خسته شدم.
یادمه یه بار یه عکس دیدم که دو نفر رو تو موقعیت مشابهی نشون میداد. اونا داشتن زیر زمین یه تونل می کندن اما نمی دونستن چقدر دیگه باید ادامه بدن. یکیشون رها کرد در حالی که فقط چند سانتی متر با گنج فاصله داشت! فقط چند سانتی متر!!! اما اون یکی امید داشت و بازم کند و رسید...
وقتی این عکس رو دیدم به خودم گفتم نباید خسته شم. نباید ناامید شم. اما الان واقعا خسته شدم چون مدتهاست با این تصور که فقط چند سانت مونده دارم جون میکنم و نمیرسم. به خودم می گم اصلا از کجا معلوم گنجی در کار باشه! اون وقت ادامه دادن نه تنها درست نیست که حماقت هم هست. اما اینو باید از کجا بفهمم نمی دونم! واقعا نمیدونم و کسی هم نیست بهم بگه چیکار کنم. نهایتش می گن ادامه بده. ولی مطمئنم اونا خودشونم نمیدونن اون طرف دیوار چه خبره...