در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

689

جوری با من هست که با بقیه نیست...

و اونجوری که با بقیه هست با من نیست...

یعنی یه شرایط خاص و منحصربفرد که هیچکس جز خودم نمی تونه درکش کنه...


هفته قبل قرار بود بره سفر که نشد ولی همون دوشنبه برنامه ای داشت با داداشش و بهم پیام داد که اگر می تونی زودتر بیا که من به داداشم برسم اگرم نه که اونو ولش می کنم... تشکر کردم ازش و زودتر رفتم... 

بهم گفت سین بهت عادت کردم... به دوشنبه ها... به این که بیای... نمی تونم دوشنبه ها رو کنسل کنم... میگن آدم باید با آدمای بزرگ رفت و آمد کنه... چند بار گفت بهت عادت کردم... و وقتی گفت قراره به جاش این هفته بره سفر پرسید یکشنبه سرکاری؟ گفتم آره... گفت اگر میشد قبل از رفتنم میومدی می دیدمت...

خوب لازم نبود بگه... خودمم می دونم عادت کرده... منم عادت کردم... 

خدا اونجوری که خودش بخواد زندگی رو پیش می بره... من اصلا فکرشو نمی کردم کار بکشه به اینجا... به عادت... فقط به عادت... و ما آدمها خوب می دونیم که هر عادتی رو میشه کنار گذاشت... هر چند سخت باشه...



سرکار اوضاع خوب نیست... خراب شدم از درون... دیگه اباد نمیشم... سین ی که فروریخته حتی اگرم سرپا شه یه سین دیگه ست... 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد