در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

485

یازده سال پیش مثل دیروز....

خواستم یه کاری بکنم... یه چیزی که برام یه دنیای ناشناخته بود و ورود بهش رو از خودم نمی دیدم... شاید اگر سر کار نرفته بودم این موقعیت هم پیش نمیومد... در هر حال به خودم جرات دادم و رفتم ثبت نام کردم... بارها گفتم که اصلا تو برنامه م نبود با حا.مد کلاس بردارم اما تقدیر زور خودشو زد... با این شرط که اگه یک ماه رفتم و خوشم نیومد مربیمو عوض کنم... خلاصه که قصه مون شد این که هر کاری کردم دیگه نتونستم پامو از این قضیه بیرون بکشم...

بارها گفتم کاش اونروز حتی قدمم رو هم انجا نذاشته بودم. اما اینا همش حرفه. چه می دونستم چه اتفاقی برام میفته... شاید اینهمه سال و درگیر شدن من ح.س.ین عمه رو بیشتر از من دور و ناامید کرد... همش شاید... 

به هر حال یازده سال پیش مثل دیروزی من برای اولین بار با نُت و مضراب و جعبه جادویی سازم آشنا شدم... هنوزم یادآوریش بدون طعم تلخ و تند اون اتفاقهای ناگوار برام شیرینه... کی می تونه لذت شنیدن ارتعاش سیمهای ساز رو با چیز دیگه ای مقایسه کنه... اونم برای اولین بار... وارد یه دنیای جدید میشی با کلی حس... اونقدر فوران حس زیاده که توش غرق میشی... پر میشی... میفتی تو یه مسیر بی انتها و پر از سرخوشی... حیف که برای من خیلی زود تموم شد و اینقدر مانع سر راهم سبز شد که بی شک گفتم اینم دست تقدیره که اینجوری جلو  پیشرفت منو میگیره. یه جوری که علی رغم همه ی جنگیدن هام و به هر دری زدن هام و روحیه تسلیم ناپذیریم دستهامو بالا بگیرم و با چشمای نمناک در حالی که هنوز گوشم پر از نغمه ها و نواها و آوازهاست و با بی رحمی دلمو می سوزونن، بگم: " من تسلیمم..."


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد