در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

458

خیلی از اومدن ماه رمضون می ترسیدم. بی نهایت. به خاطر زمستون پارسال که خواستم روزه قضاهامو بگیرم و نتونستم. چهار روزشو گرفتم و هر روزش حالم بد شد. گفتم دیگه نمی تونم روزه بگیرم. اما خداروشکر شد. راحتم هست برام. فقط خوابم به هم ریخته و اینه که در طول روز خیلی کسل هستم.

دیشب باز خواب حامد رو دیدم. هر چی فکر می کنم کجا بود و چی شد یادم نمیاد. اما خیلی خیلی چاق شده بود. خیلی تنومند و بلند و بزرگ. یه لباس روشن هم تنش بود. با همون لبخند پهن و بزرگ همیشگی که از بعد از اون جریانات دیگه حسم بهش خوب نبود. تو خوابم بود. شاید یه جایی مثل شهربازی بود. یادم نیست حرفی زد یا نه. اما تو خوابهامم حسم بهشون خوب نیست. نمی دونم. من که دیگه به فکر تعبیر خوابهام نیستم. اما مدتیه زیاد میاد تو خوابم. جالبه که حامد بیشتر از داداشش میاد. آهان! الان یادم اومد که تو خواب پیش خودم می گفتم این با من مثل همون گذشته هاست. همون موقعی که این همه ادعا نداشت و عنوان به خودش نمی چسبوند...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد