در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

378

یه هفته بود دست به ساز نزده بودم. رغبتی هم نداشتم. دیگه اون اشتیاق درونم مرده. دیگه مثل قبل برای زدن و شدن له له نمی زنم. بعد یه هفته فقط برای اینکه ببینم تغییری ایجاد شده یا نه نشستم پاش. وقتی دیدم نه خبری نیست ولش کردم. راستش دیگه به معنای واقعی خسته شدم. دیگه حوصله جنگیدن رو هم ندارم. و الان حدود ده روزی میشه که سراغش نمی رم. تا اونجایی که یادم میاد قبل از کلاس رفتن دوباره م وضع به این بدی نبود. راضی کننده بود که تصمیم گرفتم باز شروع کنم. درسته ردیف می زدم اما خوب بود. خودم یه دستگاه از ردیف ص.با رو زدم. نمی دونم چی شد که با شروع دوباره باز همه چی خراب شد. در حالی که بعد از دوسال فاصله و اون همه تلاش فکر می کردم به نتیجه رسیدم. خوب دیگه نباید زیاد اصرار کرد حتما قسمت نیست. حداقل پیش وجدان خودم ناراحت نیستم که بدون تلاش دست کشیدم و رهاش کردم. اون سازو می ذارم برای فروش بقیه شم ببینم چی میشه...

حی پیام داد که برم و با مسئولین کارگاه آموزشیی که بی ارتباط با کارمون نیست صحبت کنم و فقط در یه جمله کوتاه گفت که خودم نیستم و شما برو. با وجود اینکه هیچ بدی ازش ندیدم اما اصلا حسم بهش خوب نیست. حس کردم تو لحنش یه جور خود بزرگ بینی و دستور وجود داره. علی رغم این مساله تماس گرفتم و خواستم با مسئولینش صحبت کنم. جواب درستی ندادن و فقط شماره مو گرفتن. اینو بهش گفتم اما گفت خودتون باید برید اینجوری فایده نداره. گفتم من صبحها سرکارم و از همین فردا هم کارگاه شروع میشه دیر متوجه شدیم. اما دیگه بعدش جواب نداد. بره گمشه. اینم مثل بقیه. دیگه جز خانواده م هیچکس به صورت جدی برام مهم نیست.

سرکار مثل همیشه مشکلات اوج گرفت و لازم بود با رئیس صحبت کنم. هر چند بی فایده ست اما تنها نتیجه ش اینه خودمو درگیر کارای اضافی نمی کنم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد