در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

39

نمی دونم عمر اینجا چقدر باشه. نمی دونم میاد روزی که اینجا رو برای دوستام علنی کنم یا نه.
خدایا وقتی خوب فکر می کنم می بینم تو اون چیزی رو برام می خوای که بهترینه. اینو واقعا بهش ایمان دارم. هر چی یاد گذشته م میفتم بیشتر این مساله تو ذهنم جون می گیره. خوشحالم که به حرفم گوش نکردی. الانم دوباره اسیر شدم. نمی دونم شاید. شایدم نه اما بازم می خوام کمکم کنی و اون چیزی رو برام مقدر کنی که بهترینه. اگه اشتباه فکر می کنم خودت متوجهم کن. فقط تو رو به بزرگیت قسم نذار مثل اون دفعه این همه زجر بکشم. اگرم آره که آره...

38

این روز و شبا خیلی فکر می کنم. هم فکرای خوب و قشنگ هم فکرای اونجوری...
دلم نمی خواد بد فکر کنم اما همش میگم نباید این طور تصور کنم که اون با بقیه فرق داره هر چند می دونم واقعا فرق داره...
تازه یه فرق خیلی بزرگتر هم داره و اونم اینه که متاهله و خودش صادقانه اینو بهم گفت...
فکر می کنم این بار رفتنم می تونه خیلی شیرین باشه... من به خدا آدم خیلی پر توقعی نیستم خدایا خودت می دونی همون پیاده روی ساده ی بدون هیچی هیچی چقدر دنیامو عوض کرد... شاید برای اون هیچی نبود... شاید واقعا حس کرد شاگردشو داره راهنمایی می کنه اما برای من یه دنیا ارزش داشت... اون چند دقیقه هیچی نمی فهمیدم... انگار نه انگار از صبح تو اتوبوس بودم و بعدم کلاس و اون همه خستگی داشتم... انگار رو ابرا بودم... وقتی هم رسیدم ترمینال و در کمال تعجب باز زنگ زد و خواست بدونه کجام و رسیدم یا نه دیگه اونقدر بهت زده شدم که تا مدتها چشمام رو هم نمیومد... خدایا تو می دونی من همه ی این چیزا رو همیشه از خودم دریغ کردم... اونقدر که حتی یه وقتایی باورش برام سخته که بتونم دوست داشته بشم...

37

نمی دونم چرا همیشه فکر می کنم من حق ندارم اشتباه کنم. فکر میکنم باید همیشه ساکت باشم و از احساساتم دم نزنم! آخه چرا! مثل اون دفعه که اونقدر سکوت کردم که منفجر شدم. وقتی همه چی برملا شد که آوار همه چی رو سر خودم ریخت و کار از کار گذشته بود. خوشحالم الان که اون اتفاق نیفتاد. حتی می دونمم همین یعنی اینکه خدا خیلی دوستم داره که ولم نمی کنه به حال خودم. ولی خوب یه وقتایی دلم می خواد شیطنت کنم. اینکه که بدونی و حس کنی و بهتر از اون مطمئن شی مردی بهت علاقه داره بهت اعتماد به نفس میده. بهت حس زندگی میده. همه ی حسهای خفته ت رو بیدار می کنه.
اما... همیشه وجدان جلومو می گیره... خوشحالم از این بابت که این نیروی بازدارنده مو مثل خیلیای دیگه نکشتم.
کاش دیگه لازم نبود ببینمت... دلتنگتم و از طرفی دلم می خواد این فاصله هیچ وقت پر نشه...

36

زنگ زد. گفت بابت صبح ببخشید سر جلسه امتحان بودم. باهاش اوکی کردم برای عصر پنجشنبه 24م. بهش گفتم سایت هم چند روزه مشکل پیدا کرده و پیگیرش شدم و قراره بهم خبر بدن. تشکر کرد و گفتم در جریان می ذارمش.
حالم اصلا خوب نیست. گفت از حدود 5شروع می کنه تا 8-8/5 شب. یاد روز آخر افتادم... اون پیاده روی دلچسب و بی دغدغه...
از امتحان نمی ترسم. از رویارویی باهاش می ترسم... می ترسم نگاهم لو بره... اونم جلو کسی که می دونم می تونه ذهنمو بخونه...

35

اگه زنگ نزنه خیلی دلم می گیره... نمی دونم لازمه تا این حد جدی بگیرمش... خدایا یعنی واقعا دوستش دارم یا فقط احساس تنهاییه؟!
نمی دونم چرا همیشه کسایی سر راهم قرار می گیرن که باید اونا رو با یکی دیگه شریک شم. اما من نمی خوام.
اصلا اگه همه ی فکرام اشتباه باشه!‌ اینبار از رفتن خیلی می ترسم...