در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

34

صبح زنگ زدم که تاریخ رفتنمو بهش بگم. ریجکت کرد. احتمالا سر کلاسه و خودش زنگ می زنه. البته احتمالا! خسته شدم بسکه فکر کردم و تو ذهنم تحلیل کردم و باز هیچی...
قبلاها مقاومتم بیشتر بود اما این روزا دقیقا می فهمم چقدر له و داغون شدم. تا یه چیزی میشه و استرس می گیرم همه ی دل و روده م قاطی میشه.
خدایا خودت کمکم کن.

33

این روزا نمی دونم با چی دارم می جنگم! با حسی که می دونم چیه و ازش ترس دارم، یا وجدانی که بیشتر از هر چیز دیگه قد علم کرده و مثل یه دیوار محکم جلو همه چیزو گرفته...
اصلا نمی خوام شکایت کنم. چون دیگه بهم ثابت شده هیچ کاری رو بی حکمت نمی کنی اما واقعا دارم اذیت میشم...
بهش گفتم میام. اما به خاطر تنبیه کردنش گفتم 24م میام. یعنی هنوز بهش نگفتم اما مرخصیمو می ندازم برای اونروز. شاید اگه بلاهای گذشته سرم نیومده بود با خوشبینی بیشتری به احساسش نگاه می کردم اما الان واقعا می ترسم... هم دلم براش تنگ شده هم می دونم مال من نیست...
این روزا بدجوری دل و روده م قاطی شده. یه جوریم که تا یه چیزی می خورم زود سنگین میشم. باز خوابهای بی ربط می بینم. یه جور بدی بلاتکلیفم. آرزومه اون چیزی رو که میخوام از زبونش بشنوم اما... واقعا حقیقت چیه؟ اون روزی که میرم چه اتفاقی خواهد افتاد... یه روز عادیه؟ یا یه روز متفاوت... کاراشو که می چینم کنار هم خیلی معنا داره اما شاید من معنیشو نمی دونم...
من برای زنگ زدن بهانه بیشتر از اون دارم. اون استادمه و هر بار می تونم یه سوال الکی رو بهانه کنم و زنگ بزنم اما نمی تونم... شاید دارم انتقام گذشته رو از کسی می گیرم که حقش نیست...

32

نمی دونم بدجنسی کردم یا کار خوبی کردم! در هر حال اون لحظه جز چیزایی که بهش گفتم چیز دیگه نمی تونستم بگم. حس خیلی عجیبی دارم. عجیب و پر ابهام. اونشب مثل احمقا باز زنگ زدم ن.گین.
خیلی دلم می خواد از اسی بپرسم ببینم واقعا‌ آقای میم باهاش تماس گرفت یا نه اما ترجیح می دم این کارو نکنم. نمی خوام حساسیت درست کنم.
راستش از ن.گین خیلی ترسیدم! جوری از خصوصیات ظاهریش می گفت که انگار دقیقا روبروش نشسته بود! با توجه به اینکه همشهری هم هستن بیشتر ترسیدم!

31

خانم سین این چند روز خیلی استرس تحمل کرد. دوباره سر و کله ی آقای میم پیدا شد و همه ی فکر و ذهنش را به هم ریخت.
آقای میم اصلا مثل یک استاد عمل نمی کند، آقای میم می بیند که خانم سین الان مدتهاست بهش زنگ نمی زند اما دست بردار نیست و علی رغم استاد بودنش هی زنگ می زند...
پریشب یعنی دقیقا سه ماه بعد از آخرین دیدارشان آقای میم باز زنگ زد... خانم سین دلش لرزید... یواشکی رفت توی اتاق و جواب داد. آنقدر سرد صحبت می کرد که خیلی فضای خالی ایجاد میشد و آقای میم مدام با احوالپرسیهایش این فضا را پر می کرد... آقای میم هربار احوال خانواده خانم سین را می پرسد! خانواده ای که تا حالا ندیده است! امات عجیب ارادت دارد!
آقای میم می گوید مگر قرار نبود بیایی؟ خانم سین می گوید چند بار گفتم می آیم اما هر بار یک جوری گفتید نه! فکر کردم نباید بیایم!
- من منتظر خبرت بودم!
. فکر کردم چند بار گفتم حتما شرایط مناسب نیست!
- نه! من نگفتم نیا! منتظر خبرت بودم! حالا کی میای؟
. فکر نمی کنم الان بتونم بیام. اگه اصرار داشتم به آخر سال نکشه به خاطر این بود که نمی تونم مرخصی بگیرم و سرمون شلوغه!

یک جورهایی نا محسوس اصرار می کند و همچنان خانم سین مثل یخ سرد حرف می زند... آقای میم می گوید شماره اسی را حفظی؟ خانم سین می گوید نه اما برایتان اسمسش می کنم. آقای میم که تیرش به سنگ خورده خداحافظی می کند... خانم سین باز نتوانست سر موقع حرف بزند و بگوید آخر آقای میم شما شماره اسی را نداری؟ او که قبل از من شاگردت بود! او بود که مرا به تو معرفی کرد!
آقای میم قطع کرد و خانم سین باز حالش بد شد! آنقدر بد که می لرزید... که سر درد گرفت و تا صبح کابوس دید... خانم سین بسکه فیلم بازی کرده خسته شده...
یاد این جمله کتاب رمانی که تازه می خواند افتاد... این عشق بی شعور...

30

هر وقت ذکر می گم یادش میفتم... هر وقت بارون میاد یادش میفتم... هر وقت دعا می کنم یادش میفتم...
هر وقت یادم میاد به حرفاش که اونقدر قشنگ و با احساس از خدا می گفت دلم قنج میره. باورش برام سخت بود تو این دوره زمونه یکی که از قضا کارش موسیقیه اینجوری دلش گیر خدا باشه... خدایا چه امتحان سختیه...
دوم آبان..... دوم بهمن..... سه ماه کامل گذشت....