خانم سین این چند روز خیلی استرس تحمل کرد. دوباره سر و کله ی آقای میم پیدا شد و همه ی فکر و ذهنش را به هم ریخت.
آقای میم اصلا مثل یک استاد عمل نمی کند، آقای میم می بیند که خانم سین الان مدتهاست بهش زنگ نمی زند اما دست بردار نیست و علی رغم استاد بودنش هی زنگ می زند...
پریشب یعنی دقیقا سه ماه بعد از آخرین دیدارشان آقای میم باز زنگ زد... خانم سین دلش لرزید... یواشکی رفت توی اتاق و جواب داد. آنقدر سرد صحبت می کرد که خیلی فضای خالی ایجاد میشد و آقای میم مدام با احوالپرسیهایش این فضا را پر می کرد... آقای میم هربار احوال خانواده خانم سین را می پرسد! خانواده ای که تا حالا ندیده است! امات عجیب ارادت دارد!
آقای میم می گوید مگر قرار نبود بیایی؟ خانم سین می گوید چند بار گفتم می آیم اما هر بار یک جوری گفتید نه! فکر کردم نباید بیایم!
- من منتظر خبرت بودم!
. فکر کردم چند بار گفتم حتما شرایط مناسب نیست!
- نه! من نگفتم نیا! منتظر خبرت بودم! حالا کی میای؟
. فکر نمی کنم الان بتونم بیام. اگه اصرار داشتم به آخر سال نکشه به خاطر این بود که نمی تونم مرخصی بگیرم و سرمون شلوغه!
یک جورهایی نا محسوس اصرار می کند و همچنان خانم سین مثل یخ سرد حرف می زند... آقای میم می گوید شماره اسی را حفظی؟ خانم سین می گوید نه اما برایتان اسمسش می کنم. آقای میم که تیرش به سنگ خورده خداحافظی می کند... خانم سین باز نتوانست سر موقع حرف بزند و بگوید آخر آقای میم شما شماره اسی را نداری؟ او که قبل از من شاگردت بود! او بود که مرا به تو معرفی کرد!
آقای میم قطع کرد و خانم سین باز حالش بد شد! آنقدر بد که می لرزید... که سر درد گرفت و تا صبح کابوس دید... خانم سین بسکه فیلم بازی کرده خسته شده...
یاد این جمله کتاب رمانی که تازه می خواند افتاد... این عشق بی شعور...