در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

49

دیشب وقتی یادم به ح.ک.ی.م.ه میفتاد مدام سعی می کردم از این قضیه درس بگیرم. مخصوصا من که از شرایط اون کاملا خبر دارم. سعی کردم امید الکی به خودم ندم و فکرای بی خود نکنم. کی می دونه حقیقت زندگی مردم چیه.
کاش یاد بگیریم دل به هیچ نبندیم...

48

دلم خیلی برای ح.ک.ی.م.ه سوخت، دیشب وقتی خبر رو بهم داد شوکه شدم! باورم نمیشد. من چون خودم تجربه تلخی داشتم دیگه تحمل این جور مسائل رو حتی برای دیگران هم ندارم. حتی در حد شنیدن!
خیلی سخته آدم کسی رو دوست داشته باشه و خویشتن دار باشه و بعد از کلی امید یهو بفهمه طرف هم زن داره هم بچه! خدایا خودت بهش صبر بده و بهتر از اون رو نصیبش کن.

47

از صبح تا الان گیر حساب یکی از بچه ها بودم. الان یه لیوان چای سبز دستمه و دارم آروم آروم می خورمش.
اینقدر این روزا درگیر حسهای متضاد می شم که حتی خودمم نمی تونم تحلیلشون کنم. یهو از رفتن بیزار میشم و چند دقیقه بعد مشتاق!
دیشب خواب می دیدم بابا رسوندنم ترمینال. درسته زیاد وقت داشتم اما یهو یادم افتاد هیچی با خودم نبردم. به بابا گفتم تا وقت هست برم گردونن خونه تا وسایلمو با خودم ببرم اما یهو بابا رو گم کردم. تو یه جایی مثل یه بازارچه قدیمی و شلوغ. درسته آخرش پیداشون کردم و قرار شد برگردیم خونه ولی تو همین فاصله خیلی اعصابم خورد شد.
یادمه مثل این خوابو قبلا هم دیده بودم. یه بارم تو خواب پیش پسرداییم علی بودم و داشتم راجع به کلاس رفتنم باهاش حرف می زدم. انگار اصفهان بود اما در مغازه ی خودش و قبل از کلاسم رفته بودم پیشش. حس می کنم یه لباس سفید بلند تنم بود.
چه خوابهای عجیبی می بینم! خوبه که تا حالا واضح و مستقیم تو خوابم ندیدمش جز یه بار که با شلوار گرمکن اومده بود سر کلاس!
شبا دارم درس می خونم و کم کم استرس امتحان داره میاد سراغم. نمی دونم چه جوری امتحان می گیره و کسی هم نیست که ازش بپرسم. به خودشم نمی خوام زنگ بزنم.

46

امروز روزه م. الان حسابی خوابم میاد و خسته شدم. هم به خاطر کار هم به خاطر سر و صدای زیاد!
یه کم آرومتر شدم. اما خودم می دونم همش به خاطر اینه که دارم میرم و علی رغم استرس یه جور نگرانی شیرین هم همراهشه...
خدایا خودت همه چیزو به خیر بگذرون... واقعا نمی دونم چی در انتظارمه...

45

دیشب خواب دیدم هنرجو داشتم و داشتم باهاش کار می کردم و با لذت بهش یاد می دادم. یه جایی بودم که وقتی خواستم بیام بیرون یه حیاط خیلی بزرگ داشت. اونقدر بزرگ که مثل یه باغ باشکوه بود. داشتم از پله ها پایین میومدم که ح رو دیدم که ویولن به دست پایین پله ها ایستاده بود. فقط دیدمش و تا متوجهش شدم رومو برگردوندم و از کنار پله ها رد شدم و رفتم پایین. بیرون که رفتم حس عجیبی داشتم. اما یادم نمیاد دیگه بعدش چی شد.
خدایا دلم می خواد تو بیداری دیگه هیچ وقت نبینمش.