در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

44

این روزها خانم سین با خودش فکر می کند اصلا هیچ حسی ندارد. بعد کلی خوشحال می شود و دعا دعا می کند که این حسش پابرجا بماند. خانم سین نمی خواهد درگیر حسی شود که دوام ندارد. نمی خواهد اسیر افکاری شود که سرانجام ندارد. خانم سین خودش می داند چقدر تنهاست. چقدر دلش مستقل بودن می خواهد. اما خوب حالا که شرایطش جور نیست نمی تواند خودکشی کند که! باید بسازد. نمی گوید بسوزد چون می داند با خدا بودن هیچ وقت سوختن ندارد. حالا یا خدا صلاح می داند و تنهاییش را به بهترین نحو پر می کند یا ازش می خواهد صبر کند.
خانم سین هر چه به روز سفر نزدیک تر میشود بیشتر درگیر افکار متضاد میشود. نمی داند چه در  انتظارش است. نمی داند چه پیش خواهد آمد. اما خودش را سپرده به خدا. ازش روزی هزار بار می خواهد کمکش کند و تحملش را برای پذیرش هر اتفاقی بالا ببرد.

43

وای که چقدر امروز کار داشتم از وقتی اومدم تا همین الان پشت سر هم کار داشتم. البته دروغ چرا روزایی که کارم زیاده رو دوست دارم چون فکر و خیال کمتر میاد سراغم. یعنی وقتشو نمی کنم.
دیشب خواب حامد رو دیدم. نمی دونم اصلا معنی داره یا نه. واقعا برام مهم هم نیست. دیدم که برگشتم آموزشگاه. سر کلاس و کنار دستش نشسته بودم. مثل اون وقتا. اصلا یادم نمیاد سر چی حرف می زدیم اما یه نفر کنارم بود که وقتی باهاش حرف زدم دستمو گرفت و منو بوسید. خیلی بهم برخورد. پاشدم و با عصبانیت راه افتادم. نمی دونم اون آقا کی بود اما حامد جای اون می دوید دنبالم و عذرخواهی می کرد. یادمه بهش گفتم من 60تومن پول دادم و می ذارم باشه تا هر وقت خواستم بیام سرکلاس و اونم گفت منم می ذارمش کنار. یعنی باهات حساب نمی کنم.
واقعا حالم از همشون به هم می خوره. تحمل خنده هاشونو ندارم. هی روزگار...

42

امیدوارم هر اتفاقی بیفته بتونم با یه لبخند ازش بگذرم...

41

نه می خوام تو رو با اون مقایسه کنم و نه حس الانمو با گذشته... می دونی، گذشته خوب نبود... خیلی اذیتم کرد... ازم یه تیکه سنگ سرد و سخت ساخت... اما تو فرق داری. نمی گم بهترینی، نمی گم بی نقصی اما متفاوتی.
نمی دونم راجع به من چی فکر می کنی و چه حسی داری. نمی دونم چه دیدی به من داری. نمی دونم در نظرت چه جور آدمی هستم. نمی دونم از دل و حس من خبر داری یا تو هم همونجوری منو می بینی که نشون می دم... نمی دونم اما امیدوارم یه روزی یکی پیدا شه که بفهمه درون من اونقدرا هم سرد و آروم نیست...

40

واقعا نمی دونم چی شد که من تنبل تصمیم به این سفرها گرفتم... هنوزم باورش برام سخته که یهو تصمیم گرفتم هر هفته اینهمه راه رو بکوبم و برای سه ساعت کلاس این همه سختی بکشم. می تونم بگم جز تقدیر و قسمت چیز دیگه ای نبود... شاید باید یه جای خودمو نشون می دادم... شاید نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...