در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

54

دیروز عصر با مامان رفتیم دکتر. جالب بود که مامان فقط به خاطر من و اینکه به همکارم رو انداخته بودم برای وقت گرفتن اومدن. اما وقتی داشتیم از در مطب خارج می شدیم چهره ی خندون مامان رو با دنیا هم عوض نمی کردم. خداروشکر دکتر گفت عمل نیاز نیست و با همون دارو و ورزش خوب میشن. خیلی از عمل می ترسیدن. واقعا براشون خوشحالم. خداروشکر.

53

امروز حال همکار محترم خوب نیست و از وقتی اومده داره غرغر می کنه. خدا تا ظهر رو به خیر بگذرونه!
دیشب یه دور همه ی تمرینهامو انجام دادم. حدود دو ساعت طول کشید! می تونم بگم تقریبا مسلطم اما یه کم استرس دارم. خدا کنه به خیر بگذره و همه چی تموم شه.
واقعا تحمل ندارم این فکرای بی سر و ته رو مرور کنم. کی می دونه چی میشه؟ کی می دونه چه اتفاقی میفته؟ من باید مثل همیشه باشم. آروم و متین. تا ببینم خدا چی می خواد...

52

قصه ی ح.ک.ی.م.ه برام شد یه تجربه و ترسم از همه چی بیشتر شده. هر چی یادم میاد به دختر بی زبون جیگرم آتیش می گیره. خدایا شک ندارم توش حکمتیه اما خودت هر چه زودتر جواب صبر ما رو بده.

پریشب خواب دیدم یه جای شلوغ بودیم. مثل مهمونی. نمی دونم خونه ی خودمون بود یا نه اما یادمه بعد از غذا یه عالمه ظرف کثیف جمع شده بود و انگار با وجود بقیه مسئولیت اصلی با من بود! کلی حرص خوردم و هر چی ظرف می شستم تموم نمیشد!
دیروز بعدازظهر هم خواب یه جا قرآنی گردنی خاتم دیدم که مثل چرم نرم بود!
دیشب هم خواب دیدم احسان حی اومد پیشم و خیلی جدی گفت برای مشکل دستم اومدم پیشتون!‌ من با خنده بهش رسوندم که خودت مربیم بودی که! اما وقتی دیدم خیلی جدیه نشستم و کلاسو باهاش شروع کردم!
(حسابی خود استاد پنداریم زده بالا!)

51

عموی یکی از بچه ها اومد آژانس. همدیگرو بغل کردن و گریه کردن. یه لحظه اشک تو چشام جمع شد. اما فقط یه لحظه...
عموی بزرگم که از اینجا رفت... دومی که تو غربت مرد و سهم بابام از مراسمش فقط شد پارک کردن ماشین با فاصله دور از مسجد...
آخری هم که همه ی زندگیمونو به هم زد...

50


عجب آدمیه ها! من واقعا اهل شکایت کردن نیستم. حتی اگه موردی حقیقت داشته باشه. چه برسه به اینکه بخوام ایراد الکی بگیرم. اما چند روزه وقتی میام سرکار میزم واقعا کثیفه! یعنی یه دستمال معمولی روش بکشی سیاه میشه! حالا که بعد از چند روز اعتراض کردم جناب آقای نظافتچی بهشون برخورده و میگن من دیگه نمیام تمیز کنم! خوب به جهنم نیا! والاه!