دختره چیزای جالبی می گفت...
به خودم گفتم ببین چی شدی و به کجا رسیدی؟ اما اصلا مهم نیست مگه دنیا چند روزه که اینقدر بخوام خودمو محدود کنم...
فکر می کنم به حرفایی که شنیدم... به فروش اون ملک... به اینکه دعا کن که اگه دعا کنی همه چی حل میشه... به اینکه از جدایی می ترسوندش... به اینکه این پولی که به دستش می رسه می تونه سند آزادی باشه...
به اینکه بخشی از حرفاش یه چیز خاص رو القا می کنه... به اینکه حقیقت پشت ژستهای مردونه ش بدجوری قایم شده...