در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

89

باز دوباره دیشب چه خوابهای چرتی می دیدم!
خواب دیدم اجرا داشتم. با داداش خودم. خیلی استرس داشتم. قبل از رفتن روی سن گوشیم زنگ خورد اما تا اومدم جواب بدم هنگ کرد. خاموشش کردم و خودم خواستم زنگ بزنم. اسمی که رو گوشیم افتاده بود اسم آقای ص.لا بود. ولی زنگ که می زدم انگار خط یکی دیگه بود! یعنی همون چیزایی که انگار فقط تو خواب اتفاق میفته. شماره حامد رو هم می گرفتم. اما آخرش معلوم شد اونی که بهم زنگ زده هادی بوده! اصلا مدتها بود یادم به وجود همچین کسی نبود! اما بعدش بلافاصله انگار از تو گوشی ظاهر شد و همون جایی که داشتم تمرین می کردم حضور داشت و هی زیر چشمی نگام می کرد. استرس گرفته بودم شدید! میخواستم قبل از اجرا تمرین کنم اما اصلا نمی تونستم! همشو خراب می کردم! آخرم نفهمیدم چی شد!

ساعت چهار صبح بود که بیدار شدم تا اینور اونور شم که یهو دیدم همه چی داره می لرزه! دقیقا ساعت چهار صبح زمین لرزه اومد و همه چی لرزید!

بعدش دوباره خوابیدم و خیر سرم اینبار خواب دیدم که آوش(همون پسر کوچولوی با مزه ای که وبلاگشو می خونم) اومده بود پیشم. می بردمش اینور و اونور و باهاش بازی می کردم. آخرش بچه حالش بد شد و بالا آورد! هم رو لباسهای من هم خودش. بردمش یه جایی که مثل حموم قدیمی بود! لباساشو عوض کردم و شستم.

خلاصه اینکه شب خیلی خوبی بود. بسی لذت بردیم!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد