در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

85

خانم سین هر بار به خودش می گوید محال است اینبار آقای میم دیگر زنگ بزند. می گوید مثلا استادش هست!‌ وقتی می بیند که خانم سین زنگ نمی زند دیگر خسته میشود و زنگ نمیزند. اما هر بار بهش ثابت می شود که اشتباه کرده...
چند لحظه پیش باز هم آقای میم زنگ زد. از حال خانم سین پرسید. از اینکه آیا بعد از قبولی به خانواده اش شیرینی داده است یا نه؟! از اینکه جایی برای تدریس سر زده است یا نه؟ از اینکه با دبی و شارجه تماس گرفته است یا نه؟
خانم سین خیلی می لرزد وقتی شماره آقای میم روی گوشیش می افتد... خانم سین دلش می لرزد... خانم سین بیچاره هول می کند و هر چه سعی می کند آرامش خودش را حفظ کند تا بتواند درست و آرام صحبت کند نمی تواند...
خانم سین پیگیر است... نه به خاطر آقای میم، به خاطر خودش. به خاطر علاقه اش به این رشته. به خاطر  حس خوبی که به این کار دارد... خانم سین پیگیر است... کاش خانم سین همین جا تمام میشد... کاش خانم سین چیز دیگری به ذهنش راه نیافته بود... کاش همان شاگرد معمولی میماند... کاش خاص نمیشد... کاش برای آقای میم نمیشد اولین فارغ التحصیل با بهترین نمره...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد