در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

84

حس این روزهام خیلی متغیره. یه وقتایی خیلی دلتنگ و یه وقتایی خیلی آرومم. اما اون لحظه هایی که آرومم خیلی راضیم. دوست دارم همیشه تو این حس بمونم. دوست دارم بی خیال همه چی باشم و این حسم دووم داشته باشه.
دیشب یه عالمه ساز زدم. یه وقتایی اونقدر غرق میشم که یادم میره دستم تازه داره خوب میشه و باید رعایت کنم. دلم می خواد تلافی این مدتو بکنم و تا می تونم بزنم. حس و حال درونی دستم بهم می گه که روزهای خوبی در راهه و آروم آروم داره نرم میشه. همین الانم می تونم قطعه های سخت رو بزنم. اما خیلی مسلط نیستم. می دونم که میشه و مطمئنم.
شاید خیلی نشد خودم با خودم احساس خوشحالی کنم. الان خیلی خوشحالم بابت نتیجه گرفتن از تلاشم. یادم نمی ره روزایی که با سختی و تو گرما می رفتم سفر. خستگی و خواب آلودگی... دلهره و استرس... و بعد از مدتی حس گنگ و مبهمی که خود آقای میم بهش دامن زد... نمی تونم ازش دلخور باشم. شاید نباید هم باشم. اون خیلی کارا برام کرد. چیزایی که هیچ وقت یادم نمیره.
خوب بگذریم. حالا که حالم خوبه دیگه خرابش نکنم...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد