در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

82

خانم سین یادش می آید به آبان پارسال...
یک روز بعدازظهر که برای اولین بار در همه ی عمرش راهی خانه زنی شد که می گفتند حرفهایش همه حقیقت دارد... که می گفتند پیشگوییهایش درست از آب در می آید...
خانم سین نشست مقابل آن زن و دستش را گشود... بی آنکه حرفی بزند...
زن شروع کرد...
" دستانت هنرمند است... یک راه علمی را پیش می گیری... یک چیزی غیر از درسی که خوانده ای... آهان! ببین! توی کارتت هم همین افتاده! تو یک درسی را میخوانی... می روی و می آیی... یک جایی خارج از استان خودت... تو جابجایی داری...
تو با کسی ازدواج می کنی که نظامی نیست... مغازه دار هم نیست... یکی ست که مینویسد... ثبت می کند... تو پیشنهاد ازدواج از راه دور داری... یکی که الان موجودیت ندارد... از تو دور است... اما موفقیت تو در انتخاب اوست... از تو دور است اما جامهایش پر است... در گذشته عقد یا نامزدی داشته... آدم جالبی ست... خیلی دقت کن! توی اسمش حرف میم خیلی زیاد است... اسم یا فامیلش دو وجهی است... تو با کسی ازدواج می کنی که باهاش توی یک جاده قرار می گیری... می روی و می آیی... یک راه برایت می بینم..."
خانم سین آن روزها حتی با متد آقای میم هم آشنا نشده بود! چه برسد به خودش! خانم سین حتی فکر درس خواندن را هم نمی کرد... خانم سین آقای میمی را نمی شناخت که بداند اسم و فامیلش دو وجهی است و توی اسمش حرف میم خیلی زیاد است... خانم سین حتی فکرش را هم نمی کرد که بخواهد برود و در جاده ای قرار بگیرد که یک سرش می رود به سمت آقای میم...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد