خانم سین این روزها یک حس عجیب دارد! خانم سین آن شب متوجه هیچ کدام از حرفای آقای میم نشد. خانم سین اینقدر خنگ است که همه چیز را یک جور دیگر برداشت کرد. اما بعدش وقتی نظر دیگران را شنید پیش خودش گفت شاید آنها راست می گویند... خانم سین نمی داند حقیقت چیست. نمی داند در دل آقای میم چه می گذرد... نمی داند آخر این قصه چست...
خانم سین یادش می آید به پارسال... همین موقعها بود که تازه با متد و شیوه ی آقای میم آشنا شد. با خودش نه، با شیوه اش... هیچ فکرش را نمی کرد این قضیه آنقدر جدی بشود که بعد از چند ماه کلاس رفتن پیش یکی از شاگردهای آقای میم بخواهد خودش هم مربی بشود...
خانم سین دلش را به دریا زد... خانم سین تصمیم بزرگی گرفت... خانم سین هر هفته راهی شد... همین هفته ی پیش بود که نتیجه ی کارش را گرفت و شد مربی! اولین مدرک را آقای میم به او داد. خانم سین می داند که خیلی زحمت کشید و تلاش کرد اما... از امایش بگذریم... خانم سین یکسال پیش همچین روزهایی حتی فکرش را هم نمی کرد اینطور بشود...