در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

در ابهام

دیگه ابهام مهم نیست. هر چی خدا بخواد همون میشه. من راضیم.

59

نمی دونم چرا مدتیه از خواب که بیدار میشم همه ی تنم خیسه. از این حالت خوشم نمیاد. خودم می دونم این روزا فقط ظاهر آرومی دارم. اما تو دلم غوغاست. نمی خوام به روی خودم بیارم. بهش مطمئنم اما می ترسم. دلم می خواد یه بار همه ی قانونهای نوشته و نانوشته زندگیمو بذارم زیر پا و به حرف دلم گوش کنم. اما هیچ وقت تا این حد جسور نبودم. همیشه می ترسم از روزی که به خاطر یه اشتباه تا آخر عمر خودمو سرزنش کنم.
دیشب هر کاری کردم دستم نرفتم به گوشی که بهش زنگ بزنم. نمی دونم برخوردش چیه. قطعا این کارو می کنم چون مطمئنم کار درست همینه. اما انگار منتظرم یه اتفاقی بیفته و اوضاع خودش درست شه.
درسته مریم دوستمه اما هیچ وقت رو کمکهاش برای هیچی نمی تونم حساب کنم. چه قبلا و سر اون قضیه چه الان! حتی دوستم ندارم اون همراهم باشه. دلم نمی خواد وقتی کسی از ته دل نمی خواد کاری رو برام انجام بده.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد